|
نـــــــــارون
| ||
|
در آرزوی زیارت خانه خدا (بردن پدر به مکه) دقیقاً سال 1384 بود که از تهران به روستای خودم قراجه فیض الله رفتم و در خدمت پدر عزیزم بودم که صحبت از دوستان پدر به میان آمد و پدر در لابلای سخنانش گفت که همه همسالان من به مکه رفتند ولی من نتوانستم به زیارت خانه خدا بروم. من در همان حال آهی از ته دل کشیدم ولی در دل خود تصممی گرفتم مبنی بر اینکه تا پدر را به مکه نبرم از پا نباید بنشینم. اما می دانستم که امکانات مادی و مالی در حد مطلوب نبود. از این جهت نگران بودم که نتوانم این آرزو رابر آورده سازم. به هر حال از روستا به تهران بازگشتم و مدتی گذشت تا اینکه روزی خواهرم زنگ زد و پشت تلفن با حالت ناراحتی گفت که "حال پدر خوب نیست بیا روستا." من هم گفتم باشد همین امشب راه می افتم. در آن زمان در تهران، خیابان قیام کوچه شاهد 8 پلاک 47 می نشستیم. به هر حال ساعت 17 به سمت ترمینال غرب راه افتادم. در طی مسیر همه اش از خدا این را می خواستم که خدایا اگر اشکال ندارد به پدر عمر بده تا بتوانم او را به مکه ببرم و بعد از آن هرچه خواهی بکن من بعد از آن راضیم به رضای تو. حدود ساعت 18 و 30 دقیقه به ترمینال رسیدم. می خواستم بلیت بگیرم و راهی مرند شوم اما گفتم یک بار دیگر به پدر زنگ بزنم ببینم حالش چطور است. زنگ زدم و گوشی را برداشت و با صدای رسا گفت لازم نیست به خاطر من بیایی روستا. حالم خوب است و جای نگرانی نیست و بالاخره مرا متقاعد کرد تا از سفر منصرف شوم. به هر حال من آن روز به مرند نرفتم. به محض اینکه برگشتم اقدام کردم به تهیه مقدمات سفر به مکه. بعد از مدتی به برادرم در مرند زنگ زدم و 840 هزار تومان به حسابش ریختم تا برای من و پدر قبض حج عمره بگیرد . یادم می آید که در اواخر سال 1384 این کار را انجام داد و بعد که پیگری کردم روزنامه اعلام کرد که ما باید با کاروان تیام پرواز واقع در خیابان سنایی به حج عمره مشرف شویم. به هر حال سال بعد در اردیبهشت بود که زنگ زدم و پدر آمد به تهران و یکی دو جلسه هم برای دوره آشنایی با حج عمره کلاس رفتیم تا اینکه در خرداد ماه 1385 مشرف شدیم به مکه. وقتی سوار هواپیما شدیم از پدر پرسیدم که آیا باور کردی که داریم می روم مکه؟ پدر قاطعانه جواب مثبت نداد تا اینکه بعد از سه ساعت و سی دقیقه پرواز وارد مدینه شدیم و بعد ما را سوار اتوبوسی کردند که در نیمه های شب بسیار با سرعت می راند و من ترسیدم که تصادف کنیم که به زیارت خانه خدا توفیق نیابیم ولی خدا را شکر که به سلامت رسیدیم و من از پدر پرسیدم که آیا الان باورتان شده که داریم می رویم زیارت خانه خدا که با قاطعیت گفت بله راست می گویی. خلاصه رفتیم به هتل بسیار مجلل موفنبیک درست نزدیک مسجد النبی. و بعد از چند روز رفتیم به مکه و در هتل مجلل شرایتون چسبیده به مسجد الحرام مستقر شدیم و 11 روز کل سفر من و پدر به خانه خدا طول کشید و واقعاً خوش گذشت. جای همه خالی پدر و پسری حال کردیم حسابی. به این ترتیب آرزوی تحقق یافت و دعای من به اجابت رسید و من توانستم در برابر زحمات بی شمار پدر که برایم کشده بود سر سوزنی خدمتی کنم و اگر این کار را نمی کردم واقعاً زندگی من تلخ می شد. 5/3/1405 انتشارات نوشناخت 09221508734 http://telegram.me/bang_e_mana sapp.ir/bang_e_mana برچسبها: حاج عباس قنبری, عید قربان, حج [ چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 15:26 ] [ گمنـــــــــام ]
|
| |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||